خــــط خطـ...✎.ـے هــــاے یک فــافــツـا

چرندیات

هزار جور حرف تو سرمه و نمیدونم اصلا چی بنویسم و لال شدم...نیم ساعته دارم به صفحه سفید نگاه میکنم ..حس میکنم بیسواد ترینم و اصلا نمیدونم چجوری جملاتم رو بنویستم...
+قرار بود امروز نرم بیمارستان..اما وقتی خسته و کوفته از کلاس برگشتم دیدم بابا داره میره اصلا دلم نیومد...سریع دوباره لباسامو پوشیدم و پشت سرش دوییدم...ساعت ۱۱ قرار بود نوبت جراحی داشته باشه...اما وقتی ساعت۲ بعدظهر رفتیم پیشش هنوووز نرفته بود...ساعت ۲:۱۵ دقیقه بردنش اتاق جراخی و ساعت۶ برگشت......!
+خیلی استرس داشت..خیلی زیاد اما سعی میکرد به روی خودش نیاره...اما من میفهمیدم عجیب استرس داره...لرزش دستاش زیاد شده بود وقتی داشت با پرستار میرفت..و اون بعد از اون داستانا فقط وقتی عصبانی میشه و استرس میگیره و حرص میخوره دست راستش میلرزه...
+وقتی برگشت همه دور و برش وایستاده بودیم...اما حالش بد بود...دورش میگفتن و میخندیدن...اما وسط خندیدن اشک میریخت...مامان من از بعد مامان بزرگم خیلی بی طاقت شده...و اون از گوشه چشماش اشکاش میریخت و من دلم میخواست براش بمیرم....تو اوج حال بدش بهم گفت خوبم مامان جان نگران نباش...
ساعت ۷ برگشتم خونه با بابا...شب مادرجون قرار بود پیشش بمونه...دلم طاقت نیاورد بهش زنگ زدم که حالشو از بقیه بپرسم..که ببینم خوابیده یا نه...مادرجون میگفت از وقتی رفتید انقدر درد داره که نمیخوابه...میگه خوابم میاد اما از درد نمیتونم..و لحظه به لحظه داره دردش بیشتر میشه...  و من با شنیدن این حرف بعد خدافظی کردن به پهنای صورت اشک میریزم...
+خدایا میدونم دردش طبیعیه..اما خواهش میکنم...تو رو خدا یه کاری بکن مامانم انقدر درد نکشه...خواهش میکنم بهش ارامش بده....
+چند روزی هست که از حرف زدنمون میگذره...وقتی از بیمارستان برگشتم شمارش رو دیدم رو گوشیم...دیدم دوباره زنگ خورد...جواب دادم..حرف زدیم...و خودش رو به در و دیوار زد تا بتونیم هم رو ببینیم...گفت اصلا خودم میام دم خونتون...اما من...نه هیچ جوره دلم نمیخواد...بهم گفت تا سه شنبه بیشتر ایران نیستم..خواهش میکنم! و من ردش کردم...
بهش اس ام اس زدم که خواهش میکنم دیگه همچین درخواستی ازم نکن..با گفتنش یاداوری یه چیزایی اذیتم میکنه...هیچی مثل قبل نمیشه پس تلاش و دیدار بیخودی بیفایده اس...
+فکر میکردم اون حس هایی که اذیتم میکرد رو باهاش کنار اومدم...تونستم حلش کنم..اما نه! یاد اوری شدن و دوباره از غروب فکر کردن بهش داره خفم میکنه...و اون گند هایی که زدم عجیب اذیتم میکنه...در صورتی که کاملا عادیه..اما برای من اصلا عادی و خوشایند نیست و شاید اصلا قابل قبول نیست که همچنین اشتباهی رو از خودم بپذیرم...اما هیچ راه جبرانی ندارم..مجبورم خفه شم و از دور به خودم نگاه کنم....و این ابدا یه خس عاشقانه و عارفانه نیست...
+عجیب دلم برای فاطمه ای که با اون بود تنگ شده....چقدر مظلوم و معصوم بود....اما الان...چقدر میشه تو طی دو سال عوض شد..!
+چقدر گاهی یه انتخاب اشتباه میتونه گرون تموم بشه و باعث کلی اشتباه دیگه هم بشه...!
+از نظر روحی و جسمی وحشتناک خسته ام...فکر میکنم روحم درد میکنه...جسم ام هم...از ساعت ۵ صبح همش دوییدم...
+صبح داشت میرفت وقتی دراز کشیده بودم تو تختم گونه ام رو بوسید و رفت..و چقدر دلم براش تنگ شده...حتی دلیل این اشکای لعنتی رو هم پشت سر هم نمیفهمم!!! حالم از این همه اشک که نمیدونم از کچا میارمشون بهم میخوره...
احساس سنگی بودن میکنم وقتی خودم رو با قبل مقایسه میکنم...دلم برای اون دخترک معصوم تنگ شده...خیلی...
+نمیدونم چی نوشتم...فقط هر چی تو مغزم گذشت رو نوشتم که شاید ذره ای اروم بشم...که از لبریز بودنم کم بشه...عجیبه این همه تغییر یهویی...من تا امروز حالم بهترین بود...



  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • يكشنبه ۲۲ مهر ۹۷

    منا..

    کاش ایران یا دنیا توی دوره زیستن ما روی زمین حداقل یکم قشنگ تر بود...فقط یکم...
    مگه چکار کردیم که باید اینجوری ارزو به دل زندگی کنیم؟ بعضی وقتا فکر میکنم خیلی گناه داریم..خیلی ..:(

    +یعنی چند نفر توی دنیا منتظر عزیزانشونن و خبر ندارن که دیگه برنمیگرده و باید تا ابد چشم انتظار بمونن؟

    +خیلی وقته ندیدمش..هرچی برنامه ریزی میکنیم نمیشه و یکی از ما وقتش جور درنمیاد..یعنی بهتره بگم هی ابراز دلتنگی میکرد و میگفت وقت بزار بریم بیرون و من ساعتام جور درنمیومد؛وقتایی هم که من وقت داشتم اون نداشت...داشتم بهش فکر میکردم که سریع بهش پیام دادم؛میگم بیا بریم بیرون دلم واقعا تنگ شده..بیا کلی عکس بندازیم و ساحل رو با هم قدم بزنیم و حرف بزنیم و غر بزنیم و دیوونگی کنیم و از ته دلمون بخندیم؛ همون خنده ها و حرفا که هیشکی غیر خودمون نمیفهمتش...مثل همیشه....شاید واقعا یهو جنگ شد و یهو مردیم...اونوقت ارزوی این لحظات تو دلمون میمونه...

    +من و مون هیچ وقت با هم کافه نمیریم..چون میزاریمش روی سرمون!!

    +چرا لالایی ویگن انقدر خوبه...!

    +اهواز...:(
  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷

    ....

    ساعت ۳ صبح وقتی چشمام باز میشه که فکر میکنم زمان زیادیه خوابیدم...نمیدونم و نفهمیدم چه ساعتی خوابم برد؛حتی تمام چراغ ها روشن بود وقتی چشمامو باز کردم...دیگه خوابم نبرد...تو فکرای خودم بودم که دیدم یکی در خونه رو میزنه!!!ساعت ۴:۱۲ دقیقه ..تو تاریکی مطلق!!این وقت و ساعت؟؟؟؟ نمیدونم چرا با تمام وجود ترسیدم...بابا باز کرد! میگه نذریه! ساعت ۴ صبح و نذری؟؟ :/ عجیب ترین نذری بود که دیدم...اون بنده خدایی هم که اورده بود چشماش از پشت ایفون قرمز و ورم کرده دیده میشد از بیخوابی!

    +موقع کشیدن نذری کسی جز من پیششون نبود...کمکشون کردم...تا حالا این کار رو نکرده بودم...
    امسال قرار نبود این کار رو انجام بدن...اما هر سال مامان بزرگم این کار رو میکرد غروب عاشورا...اما امسال خودش نبود....عمه و مامان و زن عمو هم خیلی دلی دوست داشتن نذرشو هر چند کم هم شده بجا بیارن...چون چندین ساله اس..اول مامان بیبی؛یعدش خودش و بعدشم مامان بزرگم انجام میدادن؛هر کدومشونم بخاطر دل خودشون اون نذر رو ادامه دادن!حال و هوای بدی داشت اون لحظات...سنگین بود...انگار قلب تک تکمون میسوخت و چیزی نمیتونستیم بگیم...واقعا چرا خودش نبود؟؟ و من چقدر دلم براش تنگ شده...واسه عطرش..موهای قشنگش که هیچ وقت رنگشون نکرده بود و من عاشق ترکیب رنگ جوگندمیش بودم...عاشق چشمای سبزش...پوست سفیدش....خنده های قشنگش...واسه وقت هایی که اذیتش میکردم و بد ترین کار ها رو میکردم اما اون تو اوج عصبانیت صبور بود تازه حتی میخندید....حتی واسه نصیحت هاش...واسه وقتایی که همیشه نون میخرید و برمیگشت باید برام لُپ لُپ یا تخم مرغ شانسی میخرید تا خوشحال بشم....بخاطر همه اون روزایی که پیشش میموندم و دوتایی بودیم و منتظر میشد از مدرسه بیام..وقتایی که موهام رو شونه میکرد و میبستشون و برام فرق وسط باز میکرد عین خودش..صبح بزور بیدارم میکرد برم مدرسه و میخواستم اذیتش کنم خودمو میزدم به خواب و انقدر نازم میکرد و قربون صدقه ام میرفت تا بیدار بشم و میدید خودمو زدم به خواب قلقلکم میداد و دوتایی میخندیدیم..واسه وقتایی که سرویس مدرسه ام تو کوچشون نمیومد و دعوا میکردیم دوتایی که نیاد سر کوچه..اما از نگرانی میومد..وقتایی که تو بهار الوچه ها میرسید و هفته های اول چون کوچولو بود میترسید مریض بشم من رو تو خونه تنها نمیذاشت که مبادا سرش رو دور ببینم و برم زیر درخت الوچه بخورم و مریض بشم....واسه نماز خوندن های طولانی و از ته دلش و صدای قران خوندنش....واسه وقتایی که جلو تلوزیون خوابش میبرد و هر چی صداش میزدم میگفت بیدارم اما دو دقیقه چشماش باز میکرد و دوباره میخوابید....واسه وقتایی که عصبانی میشدم و میگفت الهی من فدات بشم اروم باش و سعی میکرد ارومم کنه! اصلا مگه تا فردا بنویسم ازشون تموم میشن؟ اصلا خاطره ها مگه تمومی دارن؟لعنت به همه خاطره ها...دلم برات خیلی تنگ شده خیلی اینو میفهمی؟؟؟؟

    +یادمه پارسال غروب عاشورا یه خانومی جلو روم سبز شد...یه شمعی بهم تعارف کرد...میگفت نیت کن و به خواسته ات رسیدی سال بعد تو همین روز شمع پخش کن..مونده بودم ازش بگیرم یا نه ..تا بحال از این کارا نکرده بودم ! برداشتم و به نیت خوب شدن حالش روشن کردم..با تمام امید...انگار یه شمعی تو دل خودم روشن شده بود...بعد یه ماه و نیم جواب ازمایشات اومده بود و سالم بود و روند درمان عالی بود....و چقدر خوشحال بودم که ارزوم براورده شده....اما...اما بعد فهمیدیم از نوع متاستاز بود اون سرطان لعنتی....

    +دیگه مثل قبل خیلی معتقد به چیزی نیستم...اصلا نمیدونم چی شد که اینجوری شدم...بی اعتقاد نیستم اما یه جور دیگه...برای خودمم گنگ و عجیبه...اما امشب بین اون جمعیت...بی هوا..تنها...وقتی صداشون شنیدم زدم بیرون...دلم میخواست بینشون راه برم...نمیدونم چی منو کشونده بود بیرون....اما نیروی عجیبی داشت...خیلی دلی بود...خودمم دلیل پافشاری برای رفتن رو نفهمیدم...اما باید میرفتم..ولی نمیدونم این باید رو که افتاد سر زبونم و به همه که بهونه میاوردن نرو و پیشمون بمون چند ساعت دیگه همه برمیگردیم خونه و معلوم نیست کی دیگه همو ببینیم از کجا میاوردم...براشون جای تعجب داشت من؟ تنها؟ اونم با این همه پافشاری؟ برای خودمم عجیب بود که چی من رو میکشونه که برم؟ من این همه شب تو هییییییچ مراسمی نبودم...جز یه ساعت غروب تاسوعا!حتی با خودم دوربین هم نبرده بودم..همیشه و هر سال فقط تاسوعا و عاشورا میزدم یکی دو ساعت بیرون اونم همش عکاسی بود....حال عجیب و غریبم رو دوست داشتم..از پیش تعیین شده نبود...!

    +با اینکه اشتباه بود و تلخ بود...با اینکه فکرش و اون کاری که کردم قلبم رو میسوزونه و تلخ و عصبی میشم و تمام وجودم رو ناراحتی میگیره و احساس تهی بودن میکنم حتی..احساس بد بودن...باز ولی خودمو بغل میکنم...میگم عیبی نداره...تو با همه اشتباهاتی که بکنی بهترین منی...با ناراحتی هم چیزیو عوض نمیکنی...شاید با این اشتباه کل زندگیت باید تاوان پس بدی یا هر چی..اما تو عقل داشتی و میدونستی تاوان داره...که شاید برات خیلی سنگین تموم بشه.....پس باید همون لحظه قبل انجام دادنش فکر میکردی... با ناراحتی و خود سرزنشی چیزیو تغییر نمیدی فقط تاوان اشتباهت رو بپذیر...تو هر چی باشی و هر کاری کره باشی از ته ته ته قلبم دوست دارم و بازم برام بهترینی...

    +حس و حال عجیبی دارم..گنگم..خیلی گنگ و مبهم...از وقتی بیدار شدم حس هام غریبه...احساسات خفه شده ای برام میاد بالا که فقط میتونم حسشون کنم...یه حس غریب اما در عین حال اشنا...انگار تجربشون کردم اما نمیشناسمشون...از درون اشوبم اما درعین حال یه جوری با ارامش تلفیق شده...خیلی غریبه..خیلییی.....شاید یه جور پارادوکس...نمیدونم چجوری میشه توصیفش کرد..اصلا مگه حس رو میشه توضیح داد؟
    ِ
    +حس میکنم اخیرا راحت تر کنار میام...نمیدونم میشه اسم حسش رو گذاشت پذیرش؛ یا سِر شدگی...

    +هوای بارونی...دلگیر...بوی پاییز...

    +وقتی همه داشتیم برمیگشتیم خونه...اول عمه جون اینا راهی شدن برن خونشون...بعد عمو اینا...بعدشم نوبت ما بود....دلم میخواست براش بمیرم وقتی تنها موند توی اون خونه دوباره...که دوباره همه برگشتیم خونه هامون و تنها شد...که همه جا بغض داره اما خودشو با قدرت نشون میده و لبخند میزنه...که از وقتی مامان بزرگم نیست لبخند واقعیشو ندیدیم...که حتی تو خیابون هم ببینیش اخم داره با همه مهربونیش... .سفت و محکم بابا بزرگ رو بغل کردم  موقع برگشت و بوسیدمش...انگار از وقتی مادر بزرگم نیست سهم بوس های اونم قاطی سهم بابا بزرگ میکنم و محکم تر بغلش میکنم..تنها کسیه که علاوه بر لوپ هام پیشونیم رو میبوسه...

    +رفتم سر مزار تو اون وقت اضافه...برای همشون فاتحه خوندم ..بیبی...اقاجون..مامان بیبی....مادربزرگم...اون اقاجون...غم بزرگی تو دلم بود...از همه بیشتر و بزرگترش مامان بزرگم بود...بیبی و اقاجون بازم سنشون کم نبود...اما مامان بزرگ من جوون بود...کی فکرشو میکرد؟ کی فکرشو میکرد انقدر زود ؟ انقدر زود همه چیز بپاشه؟ همه چیز خراب بشه؟ تو لحظه لحظه هامون هی بگیم کاش بود؟ یادمه اون موقع ها توی اوج بچگی توی مدرسه....وقتی با دوستام حرف میزدیم اینکه مامان بزرگا و بابا بزرگام و  حتی پدر و مادراشونم زندن( چون پدر و مادر من خیلی زود ازدواج کرده بودن و این طبیعی بود)و رابطه گرم و فوق صمیمی خانواده..داشتن خاله و عمه و عمو و دایی که عاشقشون بودم و دوستام چشم دیدن خیلیاشون تو خانواده های خودشون نداشتن(چون بد بودن) باعث غرورم و افتخارم بود......اما حالا همیشه فقط هممون دور هم جمع میشیم هی بی هوا یهو از خاطره ها میگن و میخندن و یهو هر کی میره توی خودش...

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

    ..

    02/08/18
    ساعت11:59 دقیقه قبل از ظهر....
    لعنتی ترینی...لعنتی ترییییییییین!! از فکر به این موضوع  هم دلم میخواد خودمو از چند هزار متری پرت کنم پایین!
    +اخه انقدر و به این شدت احمق!!
    +متاسفم واقعا!
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

    ...

    +از ۴ بعد ظهر زده بودم بیرون اما ساعت ۹:30 شب کارم تموم شد تو لوازم التحریر فروشی بودم و تو مسیر رسیدن به صندوق یهو خواستم زنگ بزنم به تاکسی تلفنی که معطل نمونم..چشمم به تماس های از دست رفته خاله خورد!۶ بار اخه یک ساعت قبلش حرف زده بودیم!! تا خواستم زنگ بزنم مامان زنگ زد و گفتم سرم شلوغه باهاش تماس میگیرم؛بعدش به خاله زنگ زدم و درگیر این بود چه ساعتی میرم پیشش که گفت قراره بریم بیرون!بعد دیدم صدای در میاد از پشت تلفن و خواست قطع کنه پشت خطی داشتم! یه شماره ناشناس! جواب میدم و همزمان هم دارم با صندوق حساب میکنم و به شدت خسته و عصبی و کلافه!!
    هر چی میگم شما!! میگه علی ام!‍! میگم نمیشنماسم میگه من میشناسمت بگو کجایی!!!هر چی گفتم معرفی نکرد! داشتم تو دلم فحش های قشنگ حواله اش میکردم و خواستم قطع کنم میگه همه منتظر شماییم! بهاره گفت دیر میایی گفتم من زنگ بزنم!!من که مات بودم از فکر اینکه این دقیقا کدوم علی بود که دوست خاله بود و من نمیشناختمش!! زنگ زدم به تاکسی تلفنی که همیشه زنگ میزدم شهر انقدر شلوغ بود که گفت درحال حاضر هیچ سرویسی نمیتونیم ارایه بدیم و عذر خواست! اومدم بیرون به بهار زنگ میزنم میگه داریم میریم فلان کافه ادرس رو میفرستم برات بیا..یا بیا توی مسیر با یه تاکسی میگیریمت! گفتم نمیام و خسته ام و کلید بزار برام من میرم خونه که دیدم علی دوباره گوشی رو برداشته !! میگه ما همه منتظریم شما بیایی بعد میگی نمیای؟ گفتم دیرم میشه تا بیام و خواستم بپیچونم  از خستگی زیاد و سرگیجه نای راه رفتن نداشتم...میگه ادرس رو بگو میایم دنبالت! هر چی اصرار کردم که زشته و نمیخواد ...! خدافظی کرد و یه ربع بعدش رسیده بودن پیش من!!!
    جلوی پام نگه داشت !!سوار شدم علی و ع و بهار با هم بودن..تا سوار شدم علی روشو برگردوند به شوخی میگه خجالت نمیکشی یه بزرگتر زنگ میزنه هی میگی بله شما؟؟هی میگم بگو کجایی بیاییم دنبالت میگه بجا نمیارم شما!!! خوب درست ادرس بده دیگه نمیان که بدزدنت...جوابشو دادم  و همه با هم رفتیم کافه!!
    انقدر به شوخی و خنده گذشت که عالی بود...کل اون یه ساعت رو چهارتاییمون داشتیم میخندیدیم....انقدر خندیده بودم که چشمام اشکی بود و هی اشک شوق میریختم:))..بهش نیاز داشتم اساسی!!علی رو میشناختم و باهاش برخورد داشتم..اما ع که باهاش بود رو نه!!! اولش معذب بودم  از حضور ع ولی بعدش جمع از چیزی که فکرشو میکردم خودی تر بود!!ع هم اخلاقیاتش عین خودمون بود اما مظلوم تر...

    +یکشنبه شروعش کردم..راحت به نظر نمیاد..اما فکر میکردم سخت هم نیست!!
    +نشستم تمریناتش رو انجام میدم...تقریبا مغزم ازش دود بلند میشه...اما بدک هم نیست برای اولین بار!!!
    تو کلاس چون یه جلسه اول رو نبودم بعد اینکه همه رفتن اونایی که باید رو بهم توضیح داد..اما چون یه بچه هم اونجا بود تمرکزم رو ازم میگرفت...خیلی سریع گفت تا منو برسونه...بهش گفتم تلاشمو میکنم تمرین رو انجام بدم اما قول نمیدم که بتونم !!!
    اما فکر میکنم تونستم...به نظر اشتباه نمیاد با اینکه در حد چند دقیقه و خیلی سریع توضیح داد و منم شبیه موجودات فضایی نگاش میکردم تو اون ساعت....
    +خسته ام...هی میخوام طرح اصلی رو رو کاغذ پیاده کنم تو ابعاد بزرگ..اما سرم گیج میره از سردرد!! هم نمیتونم تمرکز کنم هم نمیفهمم اگه انجام ندم صبح چجوری میتونم ساعت ۶ بیدار بشم و انجامش بدم وقتی ساعت خوابم انقدر نامنظمه و نمیتونم تا نصف شب بخوابم !!

    +نمیدونم...لابد اینجوریه دیگه...!

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

    ...

    روزای قشنگی نیست اما یه کم دارم سعی میکنم رد نور ازش پیدا کنم....فکر میکنم دیگه بسته زیادی کش اومده ...شایدم حق داشتم با این همه اتفاقات رنگارنگی که افتاد!
    +به طرز عجیبی نمیدونم کدوم راه رو انتخاب کنم هر دو تاشو دوست دارم..
    +ازم میپرسه ببین چی حالتو خوب میکنه؟!میگم رنگ پاشیدن...عجیب بهم ارامش میده!
    +به طرز عجیبی تو این مدت اعتماد بنفسم نیست و نابود شد...لوگو نیمه کاره طراحی کردم طرف دوست داره ولی هیچ علاقه ای به اجرا و ادامه اش ندارم،کلی سفال خریدم که روش طرح بزنم و حالم خوب بشه باهاش مثل قبل و انرژی بگیرم اما نه!تا نزدیک صبح بیدار بودم و هی نمیتونستم ظریف کاری هاشو اونجور که عالی انجام میدادم انجام بدم..شکوندمش...عصبیم میکرد! چند تا کار بود که گرافیکی بود..همکار میخواستن و جاهای عالی هم بود اما تا یه قدمی مصاحبه کاری پیش میرم و بعد وایمیستم و قرار رو کنسل میکنم!
    +یه هفته ای هست هوا ابری و خنک یا بارونی بود! به عمه میگفتم ببین از شنبه خدا تمام تلاششو میکنه از گرما هلاک بشیم!میگه بخدا یه هفته اس میگی اما باز خنکه!امروز هم به طرز عجیبی بارون های شدیدی میبارید...خیلی شدید،انگار وسط پاییزه!اما هنوز میگم خدا بخیر کنه گرمای بعد از این چند روز رو!
    +دراز کشیدم تو تراس و به اسمون نگاه میکنم ....انقدر خنکه که احساس میکنم دارم یخ میزنم...دارم کتاب میخونم اما حواسم به همه چیز هست غیر کتاب!همه خاطره هام از جلو چشمام رد میشن اما ادماش نیستن...همش حس میکنم شاید خونه نیستی..شاید بیرونی ..اصلا نمیدونم چرا باور نمیکنم نبودنتو...تا یه ساعت پیش بعد این همه مدت به سنگ مزارت نگاه میکردم اما انگار دروغ بود!برام خیلی عجیبه باورش با اینکه باور دارم زیر اون خاک بودی....!
    تحمل کردن این خونه لعنتی تو این مدت زیاد برام مزخرف ترینه...کاش زود تر بگذره این چند روز و برم خونمون و مجبور نباشم دیگه این همه اینجا بمونم ....!
    +به حیاط و دیواراش نگاه میکنم فکرم میره به اینکه این خونه قدیمی چه خاطره هایی تو خودش داره...چه ادمایی رو به خودش دیده...چه مرگ هایی..چه جشن هایی..چه خنده ها و گریه هایی..چقدر زندگی توش جریان داشت! از نسل بی بی خانوم گرفته تا نسل بعدش اقا جان و الان هم بابا عباس....یه خونه که همیشه شلوغ و پر ادم بود،اما تک تک ادماش رفتن..الانم یه نفر توش زندگی میکنه...نمیفهمم چجوری بابا عباس میتونه تنها اینجا بمونه!خیلی تحمل میخواد تحمل کردن سکوت الانش و خلوت بودنش!

    عجیبه حال این خونه برام...متشنج و پر ارامش! 

  • ۰ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • يكشنبه ۲۸ مرداد ۹۷

    !!!!

    انقدر ننوشتم که دستم به نوشتن نمیره...چندین بار نوشتم قبلا و هر چندین بار پاکش کردم!
    اصلا از چی باید بنویسم!؟نمیدونم...
    حس میکنم اصلا بلد نیستم بنویسم!!نسبت به خیلی کارا اینجوری شدم...
    +چقدر دلم واسه اینجا و ادماش تنگ شده!
    +بیتفاوت؛بی حس؛سردرگم!! فکر میکنم خیلی وقته حال هر روزم اینه...
    +روزای خوب هم میاد...میاد؟ میارمش؟ خودشون میان؟چجوری میان؟اصلا روز خوب یعنی چی؟حس خوب به چی میگن؟؟الکیه؟ نمیدونم!هیچی نمیدونم!!!

  • ۰ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • دوشنبه ۱۵ مرداد ۹۷

    به دلت می ارزی تو ....

    http://s9.picofile.com/file/8312026084/IMG_7695jbllllmm.jpg

    گاهی یه سری چیزایی رو که دوسش دارم و به دلم میشینه رو که حس میکنم برام مثل یه نشونه میمونه رو روی یکی از ایینه قدی های اتاقم مینویسم تا هر روز تا یه مدت چشمم بهش بخوره...
    که یادم بیاد! که یادم بمونه...

    +گاهی کنار اومدن با یه سری شرایط سخته...ولی مجبوری که کنار بیای...چون به تجربه اش نیاز داری...و این شرایط میتونه تو هر زمینه ای باشه!!!

    +بهم میگه فکر میکردم خیلی لوس و ناز دوردونه ای؛نمیتونی؛کم میاری...! اما اشتباه میکردم؛تو خوب تونستی!بر خلاف ظاهرت و گاهی غر زدنات که کاملا طبیعیه از چیزایی بر اومدی که فکر نمیکردم!!!و از یه چیزی که خیلی خوشم میاد توی تو؛ اینه که سعی میکنی ایراداتت رو برطرف کنی؛یه دنده هستی اما خیلی سعی میکنی خودتو با شرایط هماهنگ کنی و کم نیاری و چند تا چیز دیگه....!
    خوب راست میگفت؛این همه تعریفاتش رو نمیدونم ولی خیلی دارم سعی میکنم کم نیارم!مکالمه ذهنی هام گاهی سر به فلک میکشه ولی وقتی اروم میشم میبینم یا حق با اونه یا بااااااید یه سری چیزا رو به جون بخرم و تلاش کنم چون به این تجربیاتم تو قدمی که قبلا برداشتم نیاز دارم؛همه چیز که نمیتونه همیشه گل و بلبل باشه!!!

    +بعد این همه کلاس رفتن اولین باری بود که تونسته بودم چیزایی که ازارم میداد رو بنویسم؛شاید چون بعد کلاس اون روز حالم به شدت خراب بود!برای اولین بار بعد این همه دفعاتی که پیشنهاد میداد نوشتم؛تا بحال نمیشد! قبل از کلاس مینوشتم..ولی بعدش هیچ وقت نمیتونستم مکالمه ذهنی هامو بنویسم! یا تمریناتم رو حل کنم و نمیکنم..!یه جوری دست خودم نیست و دارم با خودم کلنجار میرم!!
    ولی اون شب نوشتم..نمیدونم از چی؛از کی؛از کجا!! فقط میدونم قلم و کاغذ به دست رفتم تو تراس و انقدر نوشتم و غرق نوشتن بودم که قطره های بارون منو به خودم اورده بود!یهو فکرم به این رفت که چقدر سردمه و دارم از سرما میلرزم!! رفتم تو اتاقم و باورم نمیشد...یه ساعت گذشته بود و من مداوم داشتم مینوشتم...ولی بازم صدای تو سرم خاموش نمیشد...باقیشو تو اتاقم نوشتم ...چشمام داشت بسته میشد از خستگی ..حس میکردم مغزم دیگه یک قدمی ارامشه؛اروم شده بودم!!! خالی بودم...باورم نمیشد ۲۵ صفحه من چی نوشته بودم!! حتی برنگشتم ببینم چی نوشتم!فقط انداختم دور...یادم نمیرفت حال بد قبلش که داشت منو به مرز جنون میکشوند و انقدر غیر قابل تحمل بود که وسط کلاس حس خفگی داشتم و زدم بیرون تا خودمو به هوای ازاد و پنجره برسونم؛یادم نمیره که وقتی به هوای ازاد رسیدم نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و نمیدونستم از چیه حتی!! فقط یادم اومده بود خیلی وقته گریه ام نگرفت و همه چیزو ریخته بودم تو خودم!جلوی گریه هامو نگرفتم چون کسی کنارم نبود؛ولی برخلاف همبشه حالمو بد تر کرده بود!!!
    ارامشی که نیمه شبش داشتم برام فوق العاده بود...اصلا قابل توصیف نبود...احساس تهی بودن میکردم اما دوسش داشتم؛خیلی وقت بود اینجور نبودم...!

    +روزای خوبی نیست...به اتفاق های این یه سال اخیر فکر میکنم و یا بیشتر؛گاهی که خیلی لبریز میشم این فکر از سرم میگذره که چرا بین این همه ادم خانواده من؟؟ بعد دقیقا لال میشم...مگه من فرقم با بقیه چیه!! همه چیز تو زندگی ممکنه؛مگه غیر اینه!!!

    +یه روزایی یه چیز ساده افتخارم بود؛اما الان وجود ندارن که بهشون افتخار کنم.به این حرف که میگن بزرگترا برکت زندگیه وجودشون با تمام وجودم رسیدم؛چون دقیقا از بعد رفتنشون تیکه تیکه خوشیای زندگیمون رفت...

    +فکر میکردم فقط منم که از رفتن تو اون خونه جدیدن بدم میاد چون همش با رفتنم به هر جاش نگاه میکنم غرق گذشته میشم نه حال!!! ولی فهمیدم فقط حال من نیست...بابا دیشب میگفت هر بار از در این خونه وارد میشم قلبم میریزه؛در ادامه اش میگه اما خوب اینا روند عادیه زندگیه!فقط ما شاید بهش عادت نداریم!!! خوب خودشو محکم نشون میده...از همه مجکم تر بود تا بحال...ولی فقط من میتونم گاهی از تو چشماش بفهمم چقدر داغونه...

    +دیدن عما جون روی اون تخت لعنتی روانی کنندس....

    +مریم جون میخواد که برای رستوران محمد براش لوگو و سردر طراحی کنم...نمیدونم چرا با این که از یه سری طرح ها استقبال کرد حس میکنم من نمیتونم!!! حس بدی به کارام دارم دستم به طرح زدن برای لوگو نمیره...احساس میکنم دستم تو کار ضعیف شده و وقتی همچین حس هایی دارم از خودم متنفر میشم! :( 
     
    +چقدر دلم میخواد برای ارشد بخونم و وقت نمیکنم برای کنکور بخونم با این اوضاع قمر در عقرب....برام جالب بین همکارام فقط من دلم لک زده برای دانشگاه و درس خوندن...همشون میگن عجب حوصله ای داری....ولی چرا من انقدر بر خلاف اونا دلم تنگ شده برای درس خوندن!؟ نمیدونم من عجیبم یا اونا!


  • ۰ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

    .....

    ...!

    +زنده ام..
  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • شنبه ۲۰ آبان ۹۶

    ۶

    خیلی مشکل است آدم تمام وقت مراقب خودش باشد تا آنچه احساس می کند،نگوید.

    #جین_وبستر


    +چقدر سخته که مثل مته رو مغزمه و میخوام بهت بگم......ولی هر جوری فکر میکنم نه غرورم اجازه میده و نه اون گند زدنامون....

    چه فایده که با گفتنشم چیزی تغییر نمیکنه...!نمیتونه تغیر کنه....

    +کی میتونه قد من دیوونه باشه که بعد اون همه اتفاق بازم فکر کنه به.......! لعنت به من که هیچ کدومشو حتی نمیتونم باور کنم....! چه برسه بخوام فراموش کنم...

    +شب تلخی بود...هیچ وقت تلخیش از ذهنم نمیره...و یه سری حرفا که تا ابد تو گوشم زنگ میزنه....اما...!

    +باید صبر کرد...شایدم فراموش کرد..!

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • شنبه ۲۲ مهر ۹۶