خــــط خطـ...✎.ـے هــــاے یک فــافــツـا

.....


صبح که با سردرد شدیدی که بخاطر بیخوابی دیشب بعد از مدتها کشیده بودم چشمم رو به زور میتونستم باز کنم!یه جوری سرم گیج میرفت!
این شروع صبح روز تعطیل بود...هر چند خیلی برای من تعطیل و غیر تعطیل تفاوتی نداشت...عین همه روزا بود!
بعد اینکه یکم به خودم اومدم  داشتم پیام هامو با چشمای نیمه باز چک میکردم...سرسری گروهشون رو  دیدم تا خواستم گوشی رو بندازم کنار این عکس رو گذاشت..نوشته بود حیاط پاییزی خونه بابا بزرگ..جای همتون خالی! یه روزی اسمش خونه مامان بزرگ بود؛اما الان اسمش شده حیاط خونه بابا عباس...
پرتم کرد تو خاطره های بچگیم....داشتم فکر میکردم چقدر زیر اون درخت انار پیش اون گربه های کوچولو که توی زنبیل حصیری خونشون بود بین بازی قایم میشدم که مثلا کسی من رو نبینه! اما مادر بزرگم و عمه جون انقدر الکی مثلا صدام میزدن تا متوجه نشم پاهای کوچولوم خیلی واضح از زیر درختا پیداست ...
یا وقتی که خیلی کوچولو بودم بی بی که زیر این شیر اب ظرف میشست ...یا بعد ها که شده بود جایی برای اب بازی من و وقتایی که با مادر بزرگم تنها بودم و حریفم نمیشد شیر اب رو انقدر محکم میبست تا بیشتر از این لباسام رو خیس نکنم و سرما نخورم! اما سرتق تر از این بودم و یه لیوان اب برمیداشتم و یه قاشق و میرفتم زیر پاغچه هایی که درخت پرتغال و نارنگی داشت برای خودم چاه میکندم تا به اب برسم!از وسط کار خسته میشدم و میرفتم زیر اون یکی شیر اب که اون طرف حیاط بود و تند تند میدوییدم و با لیوان اب پر میکردم چاه ام رو تا مامان بزرگ یا عمه یا بی بی رو صدا کنم که بگم ببین بلاخره به اب رسیدم...اما خوب اون چاه هیچ وقت پر نمیشد..همیشه تا با لیوان بعدی برمیگشتم اب میرفت زیر زمین و فقط چند ثانیه طول میکشید که میتونستم پر از اب ببینمش و ذوق کنم...مامان بزرگمم گاهی وسط اشپزی میکشیدم میبردم زیر درخت و با ذوق میبردمش و وقتی میدیدم گودال خالیه پنچر میشدم...اونم به من میخندید و هر چی میگفت اون گودال اب توش نمیمونه باور نمیکردم؛اخرش هم برای دلخوشی من با یه تشت اب میومد و گودال من رو پر میکرد تا حد اقل بتونم کاملا پر ببینمش و شاد بشم و بخندم..دقیقا همون موقع با پرویی و کلی خنده جیغ میزدم و میگفتم دیدی! دیدی گفتم پر میشه!:))
به اندازه ۲۱ سال کلی خاطره های قشنگ تو چند دقیقه اومد جلوی چشمام..و چقدر حس خوبی بهم میداد...و یه حسرت...اما سعی کردم به اون حسرت و نبودنشون کمتر فکر کنم و مثل همیشه بخندم..و به جای خالیشون که تو ذوق میزنه فکر نکنم...
+بعد مرور همه خاطره ها داشتم فکر میکردم از قبل جراحی مامان نرفتم خونه بابا عباس...و الان دارم فکر میکنم و حساب میکنم ماه ها میگذره...شاید سه ماهی شده...نرفتم و همش هر چند روز یه بار یه ناهار خوشمزه درست میکنم و  به بابا بزرگ گفتم و میگم بیاد پیشمون...اما خودم نمیرم...دروغ چرا یکم سخته برام وقتی هممون نیستیم و شلوغ نیست برم اونجا...بزرگی و حجم سکوتش و خاموش بودنش اذیتم میکنه..اما وقتی هممون هستیم کمتر به چشممون میاد...اصلا اون خونه با شلوغیشه که قشنگه!
+دلم میخواست میرفتم از این درخت انار و شیر اب خودم یه عکس خوشگل میگرفتم  تا بتونم یادگاری نگهش دارم بدون اینکه سوژه ای توش باشه و بخوام کات اش کنم...اما خوب حسش نیست فعلا به همین راضی ام!
+کاش باقی روز قشنگ تر باشه...
+نمیدونم چرا دل آشوبم...دستم ب کاری نمیره..
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • يكشنبه ۴ آذر ۹۷

    ۵

    برعکس روز قبلش...که سر از هر جاییی در میاوردی از جو بدش سرگیجه میگرفتی؛دیروز اما روز خوبی بود!

    شاید بشه گفت جمعه پاییزی خوبی بود....

    انگار نه انگار شب قبلش و چند روز قبلش زمین و زمان رو آب گرفته بود از شدت بارش بارون....

    روز آفتابی خوبی بود...انرژیم بر خلاف هر روز سه برابر بود..نمیدونم چرا!!! البته تا یه تایمی اینجور بودم...شب دوباره از سر پنچر شده بودم...انگار نه انگار...!

    با اون وضعیت جذاب آسمون قرار عکاسی و دَدَر دو تایی رو فیکس کردم..و دو تایی با دوربینامون زدیم به دریا!

    دلم براش تنگ شده بود...واسه دو تایی گشتنامون...از وقتی سر از کار در اوردم ندیدمش!! و فقط تو دنیای مجازی هر روز فحش بود که نثار هم میکردیم و بهتره بگم نثار من میکرد!!!

    آسمون و دریا و نور روز و آرامش و همه و همه فوق العاده بود؛هوای خنک با آفتاب پاییزی...

    فکر میکنم بهتر از این نمیتونست بشه...خستگی کلی روز و انرژی های تحلیل رفته...موقع برگشت اثری از هیچ کدومش نبود...!

    +با وجود  دیدن یه سری چیزا یا گوشه کوچیکی از زندگی چند نفر از ادمای خدا؛دیگه چند تا مشکلی که تو زندگی همه به نسبت هست و چیز خیلی عادیه رو برای خودم بزرگ نمیکنم و خودم تو غصه اش خفه نمیکنم...ناراحتیامو دارم ولی سعی میکنم تو حالم نمونه....از هر طرف که نگاه میکنم من یه ادم خوشبختم...چون چیزای عادی که لازمه یه زندگی خوب هست رو دارم...و مهم تر از همه خانواده ای که جونشون برام میره؛پس چی میتونه بالا تر از این باشه....!

    از وقتی درد و دلاشون از اون روز گوش دادم...خالم تا چند روز بد بود...وقتی برگشتم خونه رو به مامان میگم من خیلی خوشبختم و بغلش میکنم!!!با شوک نگام میکنه!!! میگه خوبی؟

    میگم اره..

    میگه دلیل این حرفت چیه؟

    بهش میگم خیلی چیزا دیدم که تا بحال ندیده بودم از نزدیک....:(

    بهم میگه خوب من که همیشه گفتم ولی تو غر میزدی!!!

    گفتم حق با من بود...چون هیچ وقت انقدر تو جو اجتماع و بین ادما نبودم که بخوام درکش کنم!!!

    میگه با اون حصاری که دور خودت کشیده بودی و هنوزم تا یه جایی داریشون نبایدم  درکشون میکردی!!

    +امسال تو روز خاص محرم..اسم هر کسی که باید اومد جلو چشمام تا براش دعا کنم...ولی اسم خودم نه!! و این عجیب بود برای خودم...چون همیشه اول از خودم شروع میکردم بعد بقیه...!!!

    +نگاهم میکنه میگه خیلی بزرگ شدی؛میگم من که مثل همیشم! میگه نه منظورم قیافت نیست....

    +کاراش عجیبه..و من اصلا به پر و پاش نمیپیچم...حتی سمتشم نمیرم و نرفتم...!!! با اون یه قدم اشتباه اروم شدم!!! مثل خوره تو جونم بود تا قبلش!!

    +به قول شاعر من و این گوشی و عکسای توی لامصب...

    گوشه ای از عکس های غروب جمعه پاییزی...




  • ۰ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • فـــافـツـا ..
    • شنبه ۱۵ مهر ۹۶