اتاقم انقدر مرتب شده که از ته دلم حالم خوب میشه وقتی میام تو اتاقم...هی هم ااز ته دلم شکر گذاری میکنم بخاطر داشته هام...
از ساعت۳ همچنان یه کاغذ جلو روم بازه و وسایلم روبروم ..ریختمش رو تختم همشون رو تا راحت تر باشم اما...نمیدونم به هر بهونه ای دستم به کار نمیره...هی میشینم به کاغذا نگاه میکنم یه کوچولو کار میکنم دوباره یا بهش خیره میشم یا لپ تاپ به دست میشیم و بی بهونه هزار جا رو میگردم...یه صفحه رو ۶۰۰ بار باز میکنم و میبندم و دوباره از اول؛ بدون اینکه نگاه کنم....وسط کار بلند میشم میرم تو پذیرایی و یه ربع میشینم فیلم هایی که میبینن رو میبینم و خودم رو میپیچونم ولی فایده ای نداره!میرم تو اتاق مامان اینا و هی از پنجره اتاقشون به خیابون نگاه میکنم و هی برمیگردم و دوباره تکرارش میکنم!یا اینکه از پنجره اتاقم به اسمون و بیرون خیره میشم...
هی پنجره اتاق رو باز میکنم تا اخر و نفس میکشم و ارامش میگیرم ولی دست و پاهام یخ میکنه و میبندمش...اما وقتی میبندمش بعد چند دقیقه حس میکنم فضا سنگینه و بازش میکنم با وجود یخ کردنم و میشینم به بیرون نگاه میکنم و میلرزم....
دلم انگار اشوبه اما نمیدونم چرا...کلافه ام..حالم خوبه ولی ته دلم نمیدونم چیه...چه خبره...یه جوری ام!قلبم سنگینی میکنه..!نمیفهمم حالمو...نمیفهمم هیچیو...تو سرم هزار جور فکر میگذره و در عین حال ساکتم و سکوت میکنم....
از صبح دارم فکر میکنم کاش انقدر زود عصبانی نشم و از کوره در نرم سر هر چیز بیخودی...اما چقدر سخته...هر چی فکر میکنم من نمیتونم یه ادم مهربون و اروم باشم...همش پاچه میگیرم....عصبانی میشم و بدنم حتی میلرزه..خوش بحال ادمایی که اروم و صبورن...
+یه مدته ذهنم درگیر اینه که واقعا واقعا واقعا چرا اینجوریه زندگی که با خانواده و کلی ادم زندگی میکنی و تا چشمت باز میشه پدر و مادر و خانواده داری؟ واقعا چرا؟خوب لعنتی همش اینجوری فکرمون درگیر ادمای دورمونه...وای بابام چی میشه..وای مامانم..وای خاله ام..وای عمه ام..وای..وای ...وای...! واقعا این همه دلبستگی چرا؟ چرا بین این همه ادم بزرگ میشیم و عاشقشون میشیم و براشون میمیریم و دوستشون داریم بعد باید تنها بمیریم! بعد باید تک تک تموم بشیم؟ پس چرا تکی نبودیم؟ چرا تنها به دنیا نیومدیم و تنها نمیمیریم! اینجوری ناراحتی ها و استرس از دست دادن ها و غصه های بعدش فکر کنم خیلی کمتر بود...شاید شاد تر بودیم و این همه دلبستگی نبود...تنهایی شاد بودن رو هم بیشتر یاد میگرفتیم...اصلا دنیا جور دیگه ای میشد شاید...
+از الان فکرم گیر کرده به این که جای خالی مامان بزرگم چقدر شب یلدای امسال به چشم میاد...! پارسال به زور بابا بغلش کرد و مامان مهمانی رو تو خونه ما برگزار کرد تا مامان بزرگم بتونه بیاد...اون مادر جونم دستور داده بود شما تدارکات اولیه رو ببینید و فقط س (مامان بزرگم) بیارید...بقیه تدارکات شام و کارا با خودم...ولی اون میگفت نمیاد و سال بعد که خوب شد دور هم جمع میشیم...و امسال فکر میکنم چه خوووب که رو دلمون نموند و به زور همه باعث شدن دور هم جمع بشیم...شاید در غیر اون صورت امسال بیشتر حسرت میخوردیم...اما امسال فقط حای خالیت خیلی به چشم میاد..اما عیبی نداره تحمل میکنیم و بغض هامون رو قورت میدیم...همین که میدونیم تو جات خوبه و دیگه درد نداری تسکین میده قلبمون رو.....
+عکسای شب یلدای پارسال....
+تا بحال فکر میکردم و باور داشتم که من در پیری و در اثر کهولت سن میمیرم...ولی جدیدا  از یه بازه زمانی همش فکر میکنم من یه بیماری نا علاج میگیرم و میمیرم...شاید هم سرطان..یا...یا ..یا...نمیفهمم چرا و چجوری باورم عوض شد! نمیدونم چرا فکر میکنم وقتی تو اوج حال خوبم هستم خدا میخواد یه چیزایی رو بهم یاد اوری کنه و امتحانم کنه ..که ببینه چقدر قوی ام..دقیقا همون موقع دچارش میشم...نمیدونم این فکرای مزخرف رو از کجا میارم! باید خودم رو از شرشون خلاص کنم...چون فکر کنم انقدر که گاهی بهش فکر میکنم و دارم بهش باور پیدا میکنم که اخر این اتفاق رو رقم میزنم...
+حتی توهم بیماری های مختلف میزنم...حتی HIVاما چجوری گرفتم و از طریق چه کسی نمیدونم واقعا!! انگار سرماخوردگیه!!:/ :))
خدایا خودت به جوونیم رحم کن اخرش از دست ایییین همه فکر با هم دیوونه میشم از دست میرم!این یک سوم فکرای تو سرم هم نیست!:/