هزار جور حرف تو سرمه و نمیدونم اصلا چی بنویسم و لال شدم...نیم ساعته دارم به صفحه سفید نگاه میکنم ..حس میکنم بیسواد ترینم و اصلا نمیدونم چجوری جملاتم رو بنویستم...
+قرار بود امروز نرم بیمارستان..اما وقتی خسته و کوفته از کلاس برگشتم دیدم بابا داره میره اصلا دلم نیومد...سریع دوباره لباسامو پوشیدم و پشت سرش دوییدم...ساعت ۱۱ قرار بود نوبت جراحی داشته باشه...اما وقتی ساعت۲ بعدظهر رفتیم پیشش هنوووز نرفته بود...ساعت ۲:۱۵ دقیقه بردنش اتاق جراخی و ساعت۶ برگشت......!
+خیلی استرس داشت..خیلی زیاد اما سعی میکرد به روی خودش نیاره...اما من میفهمیدم عجیب استرس داره...لرزش دستاش زیاد شده بود وقتی داشت با پرستار میرفت..و اون بعد از اون داستانا فقط وقتی عصبانی میشه و استرس میگیره و حرص میخوره دست راستش میلرزه...
+وقتی برگشت همه دور و برش وایستاده بودیم...اما حالش بد بود...دورش میگفتن و میخندیدن...اما وسط خندیدن اشک میریخت...مامان من از بعد مامان بزرگم خیلی بی طاقت شده...و اون از گوشه چشماش اشکاش میریخت و من دلم میخواست براش بمیرم....تو اوج حال بدش بهم گفت خوبم مامان جان نگران نباش...
ساعت ۷ برگشتم خونه با بابا...شب مادرجون قرار بود پیشش بمونه...دلم طاقت نیاورد بهش زنگ زدم که حالشو از بقیه بپرسم..که ببینم خوابیده یا نه...مادرجون میگفت از وقتی رفتید انقدر درد داره که نمیخوابه...میگه خوابم میاد اما از درد نمیتونم..و لحظه به لحظه داره دردش بیشتر میشه...  و من با شنیدن این حرف بعد خدافظی کردن به پهنای صورت اشک میریزم...
+خدایا میدونم دردش طبیعیه..اما خواهش میکنم...تو رو خدا یه کاری بکن مامانم انقدر درد نکشه...خواهش میکنم بهش ارامش بده....
+چند روزی هست که از حرف زدنمون میگذره...وقتی از بیمارستان برگشتم شمارش رو دیدم رو گوشیم...دیدم دوباره زنگ خورد...جواب دادم..حرف زدیم...و خودش رو به در و دیوار زد تا بتونیم هم رو ببینیم...گفت اصلا خودم میام دم خونتون...اما من...نه هیچ جوره دلم نمیخواد...بهم گفت تا سه شنبه بیشتر ایران نیستم..خواهش میکنم! و من ردش کردم...
بهش اس ام اس زدم که خواهش میکنم دیگه همچین درخواستی ازم نکن..با گفتنش یاداوری یه چیزایی اذیتم میکنه...هیچی مثل قبل نمیشه پس تلاش و دیدار بیخودی بیفایده اس...
+فکر میکردم اون حس هایی که اذیتم میکرد رو باهاش کنار اومدم...تونستم حلش کنم..اما نه! یاد اوری شدن و دوباره از غروب فکر کردن بهش داره خفم میکنه...و اون گند هایی که زدم عجیب اذیتم میکنه...در صورتی که کاملا عادیه..اما برای من اصلا عادی و خوشایند نیست و شاید اصلا قابل قبول نیست که همچنین اشتباهی رو از خودم بپذیرم...اما هیچ راه جبرانی ندارم..مجبورم خفه شم و از دور به خودم نگاه کنم....و این ابدا یه خس عاشقانه و عارفانه نیست...
+عجیب دلم برای فاطمه ای که با اون بود تنگ شده....چقدر مظلوم و معصوم بود....اما الان...چقدر میشه تو طی دو سال عوض شد..!
+چقدر گاهی یه انتخاب اشتباه میتونه گرون تموم بشه و باعث کلی اشتباه دیگه هم بشه...!
+از نظر روحی و جسمی وحشتناک خسته ام...فکر میکنم روحم درد میکنه...جسم ام هم...از ساعت ۵ صبح همش دوییدم...
+صبح داشت میرفت وقتی دراز کشیده بودم تو تختم گونه ام رو بوسید و رفت..و چقدر دلم براش تنگ شده...حتی دلیل این اشکای لعنتی رو هم پشت سر هم نمیفهمم!!! حالم از این همه اشک که نمیدونم از کچا میارمشون بهم میخوره...
احساس سنگی بودن میکنم وقتی خودم رو با قبل مقایسه میکنم...دلم برای اون دخترک معصوم تنگ شده...خیلی...
+نمیدونم چی نوشتم...فقط هر چی تو مغزم گذشت رو نوشتم که شاید ذره ای اروم بشم...که از لبریز بودنم کم بشه...عجیبه این همه تغییر یهویی...من تا امروز حالم بهترین بود...