ساعت ۳ صبح وقتی چشمام باز میشه که فکر میکنم زمان زیادیه خوابیدم...نمیدونم و نفهمیدم چه ساعتی خوابم برد؛حتی تمام چراغ ها روشن بود وقتی چشمامو باز کردم...دیگه خوابم نبرد...تو فکرای خودم بودم که دیدم یکی در خونه رو میزنه!!!ساعت ۴:۱۲ دقیقه ..تو تاریکی مطلق!!این وقت و ساعت؟؟؟؟ نمیدونم چرا با تمام وجود ترسیدم...بابا باز کرد! میگه نذریه! ساعت ۴ صبح و نذری؟؟ :/ عجیب ترین نذری بود که دیدم...اون بنده خدایی هم که اورده بود چشماش از پشت ایفون قرمز و ورم کرده دیده میشد از بیخوابی!

+موقع کشیدن نذری کسی جز من پیششون نبود...کمکشون کردم...تا حالا این کار رو نکرده بودم...
امسال قرار نبود این کار رو انجام بدن...اما هر سال مامان بزرگم این کار رو میکرد غروب عاشورا...اما امسال خودش نبود....عمه و مامان و زن عمو هم خیلی دلی دوست داشتن نذرشو هر چند کم هم شده بجا بیارن...چون چندین ساله اس..اول مامان بیبی؛یعدش خودش و بعدشم مامان بزرگم انجام میدادن؛هر کدومشونم بخاطر دل خودشون اون نذر رو ادامه دادن!حال و هوای بدی داشت اون لحظات...سنگین بود...انگار قلب تک تکمون میسوخت و چیزی نمیتونستیم بگیم...واقعا چرا خودش نبود؟؟ و من چقدر دلم براش تنگ شده...واسه عطرش..موهای قشنگش که هیچ وقت رنگشون نکرده بود و من عاشق ترکیب رنگ جوگندمیش بودم...عاشق چشمای سبزش...پوست سفیدش....خنده های قشنگش...واسه وقت هایی که اذیتش میکردم و بد ترین کار ها رو میکردم اما اون تو اوج عصبانیت صبور بود تازه حتی میخندید....حتی واسه نصیحت هاش...واسه وقتایی که همیشه نون میخرید و برمیگشت باید برام لُپ لُپ یا تخم مرغ شانسی میخرید تا خوشحال بشم....بخاطر همه اون روزایی که پیشش میموندم و دوتایی بودیم و منتظر میشد از مدرسه بیام..وقتایی که موهام رو شونه میکرد و میبستشون و برام فرق وسط باز میکرد عین خودش..صبح بزور بیدارم میکرد برم مدرسه و میخواستم اذیتش کنم خودمو میزدم به خواب و انقدر نازم میکرد و قربون صدقه ام میرفت تا بیدار بشم و میدید خودمو زدم به خواب قلقلکم میداد و دوتایی میخندیدیم..واسه وقتایی که سرویس مدرسه ام تو کوچشون نمیومد و دعوا میکردیم دوتایی که نیاد سر کوچه..اما از نگرانی میومد..وقتایی که تو بهار الوچه ها میرسید و هفته های اول چون کوچولو بود میترسید مریض بشم من رو تو خونه تنها نمیذاشت که مبادا سرش رو دور ببینم و برم زیر درخت الوچه بخورم و مریض بشم....واسه نماز خوندن های طولانی و از ته دلش و صدای قران خوندنش....واسه وقتایی که جلو تلوزیون خوابش میبرد و هر چی صداش میزدم میگفت بیدارم اما دو دقیقه چشماش باز میکرد و دوباره میخوابید....واسه وقتایی که عصبانی میشدم و میگفت الهی من فدات بشم اروم باش و سعی میکرد ارومم کنه! اصلا مگه تا فردا بنویسم ازشون تموم میشن؟ اصلا خاطره ها مگه تمومی دارن؟لعنت به همه خاطره ها...دلم برات خیلی تنگ شده خیلی اینو میفهمی؟؟؟؟

+یادمه پارسال غروب عاشورا یه خانومی جلو روم سبز شد...یه شمعی بهم تعارف کرد...میگفت نیت کن و به خواسته ات رسیدی سال بعد تو همین روز شمع پخش کن..مونده بودم ازش بگیرم یا نه ..تا بحال از این کارا نکرده بودم ! برداشتم و به نیت خوب شدن حالش روشن کردم..با تمام امید...انگار یه شمعی تو دل خودم روشن شده بود...بعد یه ماه و نیم جواب ازمایشات اومده بود و سالم بود و روند درمان عالی بود....و چقدر خوشحال بودم که ارزوم براورده شده....اما...اما بعد فهمیدیم از نوع متاستاز بود اون سرطان لعنتی....

+دیگه مثل قبل خیلی معتقد به چیزی نیستم...اصلا نمیدونم چی شد که اینجوری شدم...بی اعتقاد نیستم اما یه جور دیگه...برای خودمم گنگ و عجیبه...اما امشب بین اون جمعیت...بی هوا..تنها...وقتی صداشون شنیدم زدم بیرون...دلم میخواست بینشون راه برم...نمیدونم چی منو کشونده بود بیرون....اما نیروی عجیبی داشت...خیلی دلی بود...خودمم دلیل پافشاری برای رفتن رو نفهمیدم...اما باید میرفتم..ولی نمیدونم این باید رو که افتاد سر زبونم و به همه که بهونه میاوردن نرو و پیشمون بمون چند ساعت دیگه همه برمیگردیم خونه و معلوم نیست کی دیگه همو ببینیم از کجا میاوردم...براشون جای تعجب داشت من؟ تنها؟ اونم با این همه پافشاری؟ برای خودمم عجیب بود که چی من رو میکشونه که برم؟ من این همه شب تو هییییییچ مراسمی نبودم...جز یه ساعت غروب تاسوعا!حتی با خودم دوربین هم نبرده بودم..همیشه و هر سال فقط تاسوعا و عاشورا میزدم یکی دو ساعت بیرون اونم همش عکاسی بود....حال عجیب و غریبم رو دوست داشتم..از پیش تعیین شده نبود...!

+با اینکه اشتباه بود و تلخ بود...با اینکه فکرش و اون کاری که کردم قلبم رو میسوزونه و تلخ و عصبی میشم و تمام وجودم رو ناراحتی میگیره و احساس تهی بودن میکنم حتی..احساس بد بودن...باز ولی خودمو بغل میکنم...میگم عیبی نداره...تو با همه اشتباهاتی که بکنی بهترین منی...با ناراحتی هم چیزیو عوض نمیکنی...شاید با این اشتباه کل زندگیت باید تاوان پس بدی یا هر چی..اما تو عقل داشتی و میدونستی تاوان داره...که شاید برات خیلی سنگین تموم بشه.....پس باید همون لحظه قبل انجام دادنش فکر میکردی... با ناراحتی و خود سرزنشی چیزیو تغییر نمیدی فقط تاوان اشتباهت رو بپذیر...تو هر چی باشی و هر کاری کره باشی از ته ته ته قلبم دوست دارم و بازم برام بهترینی...

+حس و حال عجیبی دارم..گنگم..خیلی گنگ و مبهم...از وقتی بیدار شدم حس هام غریبه...احساسات خفه شده ای برام میاد بالا که فقط میتونم حسشون کنم...یه حس غریب اما در عین حال اشنا...انگار تجربشون کردم اما نمیشناسمشون...از درون اشوبم اما درعین حال یه جوری با ارامش تلفیق شده...خیلی غریبه..خیلییی.....شاید یه جور پارادوکس...نمیدونم چجوری میشه توصیفش کرد..اصلا مگه حس رو میشه توضیح داد؟
ِ
+حس میکنم اخیرا راحت تر کنار میام...نمیدونم میشه اسم حسش رو گذاشت پذیرش؛ یا سِر شدگی...

+هوای بارونی...دلگیر...بوی پاییز...

+وقتی همه داشتیم برمیگشتیم خونه...اول عمه جون اینا راهی شدن برن خونشون...بعد عمو اینا...بعدشم نوبت ما بود....دلم میخواست براش بمیرم وقتی تنها موند توی اون خونه دوباره...که دوباره همه برگشتیم خونه هامون و تنها شد...که همه جا بغض داره اما خودشو با قدرت نشون میده و لبخند میزنه...که از وقتی مامان بزرگم نیست لبخند واقعیشو ندیدیم...که حتی تو خیابون هم ببینیش اخم داره با همه مهربونیش... .سفت و محکم بابا بزرگ رو بغل کردم  موقع برگشت و بوسیدمش...انگار از وقتی مادر بزرگم نیست سهم بوس های اونم قاطی سهم بابا بزرگ میکنم و محکم تر بغلش میکنم..تنها کسیه که علاوه بر لوپ هام پیشونیم رو میبوسه...

+رفتم سر مزار تو اون وقت اضافه...برای همشون فاتحه خوندم ..بیبی...اقاجون..مامان بیبی....مادربزرگم...اون اقاجون...غم بزرگی تو دلم بود...از همه بیشتر و بزرگترش مامان بزرگم بود...بیبی و اقاجون بازم سنشون کم نبود...اما مامان بزرگ من جوون بود...کی فکرشو میکرد؟ کی فکرشو میکرد انقدر زود ؟ انقدر زود همه چیز بپاشه؟ همه چیز خراب بشه؟ تو لحظه لحظه هامون هی بگیم کاش بود؟ یادمه اون موقع ها توی اوج بچگی توی مدرسه....وقتی با دوستام حرف میزدیم اینکه مامان بزرگا و بابا بزرگام و  حتی پدر و مادراشونم زندن( چون پدر و مادر من خیلی زود ازدواج کرده بودن و این طبیعی بود)و رابطه گرم و فوق صمیمی خانواده..داشتن خاله و عمه و عمو و دایی که عاشقشون بودم و دوستام چشم دیدن خیلیاشون تو خانواده های خودشون نداشتن(چون بد بودن) باعث غرورم و افتخارم بود......اما حالا همیشه فقط هممون دور هم جمع میشیم هی بی هوا یهو از خاطره ها میگن و میخندن و یهو هر کی میره توی خودش...