+از ۴ بعد ظهر زده بودم بیرون اما ساعت ۹:30 شب کارم تموم شد تو لوازم التحریر فروشی بودم و تو مسیر رسیدن به صندوق یهو خواستم زنگ بزنم به تاکسی تلفنی که معطل نمونم..چشمم به تماس های از دست رفته خاله خورد!۶ بار اخه یک ساعت قبلش حرف زده بودیم!! تا خواستم زنگ بزنم مامان زنگ زد و گفتم سرم شلوغه باهاش تماس میگیرم؛بعدش به خاله زنگ زدم و درگیر این بود چه ساعتی میرم پیشش که گفت قراره بریم بیرون!بعد دیدم صدای در میاد از پشت تلفن و خواست قطع کنه پشت خطی داشتم! یه شماره ناشناس! جواب میدم و همزمان هم دارم با صندوق حساب میکنم و به شدت خسته و عصبی و کلافه!!
هر چی میگم شما!! میگه علی ام!‍! میگم نمیشنماسم میگه من میشناسمت بگو کجایی!!!هر چی گفتم معرفی نکرد! داشتم تو دلم فحش های قشنگ حواله اش میکردم و خواستم قطع کنم میگه همه منتظر شماییم! بهاره گفت دیر میایی گفتم من زنگ بزنم!!من که مات بودم از فکر اینکه این دقیقا کدوم علی بود که دوست خاله بود و من نمیشناختمش!! زنگ زدم به تاکسی تلفنی که همیشه زنگ میزدم شهر انقدر شلوغ بود که گفت درحال حاضر هیچ سرویسی نمیتونیم ارایه بدیم و عذر خواست! اومدم بیرون به بهار زنگ میزنم میگه داریم میریم فلان کافه ادرس رو میفرستم برات بیا..یا بیا توی مسیر با یه تاکسی میگیریمت! گفتم نمیام و خسته ام و کلید بزار برام من میرم خونه که دیدم علی دوباره گوشی رو برداشته !! میگه ما همه منتظریم شما بیایی بعد میگی نمیای؟ گفتم دیرم میشه تا بیام و خواستم بپیچونم  از خستگی زیاد و سرگیجه نای راه رفتن نداشتم...میگه ادرس رو بگو میایم دنبالت! هر چی اصرار کردم که زشته و نمیخواد ...! خدافظی کرد و یه ربع بعدش رسیده بودن پیش من!!!
جلوی پام نگه داشت !!سوار شدم علی و ع و بهار با هم بودن..تا سوار شدم علی روشو برگردوند به شوخی میگه خجالت نمیکشی یه بزرگتر زنگ میزنه هی میگی بله شما؟؟هی میگم بگو کجایی بیاییم دنبالت میگه بجا نمیارم شما!!! خوب درست ادرس بده دیگه نمیان که بدزدنت...جوابشو دادم  و همه با هم رفتیم کافه!!
انقدر به شوخی و خنده گذشت که عالی بود...کل اون یه ساعت رو چهارتاییمون داشتیم میخندیدیم....انقدر خندیده بودم که چشمام اشکی بود و هی اشک شوق میریختم:))..بهش نیاز داشتم اساسی!!علی رو میشناختم و باهاش برخورد داشتم..اما ع که باهاش بود رو نه!!! اولش معذب بودم  از حضور ع ولی بعدش جمع از چیزی که فکرشو میکردم خودی تر بود!!ع هم اخلاقیاتش عین خودمون بود اما مظلوم تر...

+یکشنبه شروعش کردم..راحت به نظر نمیاد..اما فکر میکردم سخت هم نیست!!
+نشستم تمریناتش رو انجام میدم...تقریبا مغزم ازش دود بلند میشه...اما بدک هم نیست برای اولین بار!!!
تو کلاس چون یه جلسه اول رو نبودم بعد اینکه همه رفتن اونایی که باید رو بهم توضیح داد..اما چون یه بچه هم اونجا بود تمرکزم رو ازم میگرفت...خیلی سریع گفت تا منو برسونه...بهش گفتم تلاشمو میکنم تمرین رو انجام بدم اما قول نمیدم که بتونم !!!
اما فکر میکنم تونستم...به نظر اشتباه نمیاد با اینکه در حد چند دقیقه و خیلی سریع توضیح داد و منم شبیه موجودات فضایی نگاش میکردم تو اون ساعت....
+خسته ام...هی میخوام طرح اصلی رو رو کاغذ پیاده کنم تو ابعاد بزرگ..اما سرم گیج میره از سردرد!! هم نمیتونم تمرکز کنم هم نمیفهمم اگه انجام ندم صبح چجوری میتونم ساعت ۶ بیدار بشم و انجامش بدم وقتی ساعت خوابم انقدر نامنظمه و نمیتونم تا نصف شب بخوابم !!

+نمیدونم...لابد اینجوریه دیگه...!