http://s9.picofile.com/file/8312026084/IMG_7695jbllllmm.jpg

گاهی یه سری چیزایی رو که دوسش دارم و به دلم میشینه رو که حس میکنم برام مثل یه نشونه میمونه رو روی یکی از ایینه قدی های اتاقم مینویسم تا هر روز تا یه مدت چشمم بهش بخوره...
که یادم بیاد! که یادم بمونه...

+گاهی کنار اومدن با یه سری شرایط سخته...ولی مجبوری که کنار بیای...چون به تجربه اش نیاز داری...و این شرایط میتونه تو هر زمینه ای باشه!!!

+بهم میگه فکر میکردم خیلی لوس و ناز دوردونه ای؛نمیتونی؛کم میاری...! اما اشتباه میکردم؛تو خوب تونستی!بر خلاف ظاهرت و گاهی غر زدنات که کاملا طبیعیه از چیزایی بر اومدی که فکر نمیکردم!!!و از یه چیزی که خیلی خوشم میاد توی تو؛ اینه که سعی میکنی ایراداتت رو برطرف کنی؛یه دنده هستی اما خیلی سعی میکنی خودتو با شرایط هماهنگ کنی و کم نیاری و چند تا چیز دیگه....!
خوب راست میگفت؛این همه تعریفاتش رو نمیدونم ولی خیلی دارم سعی میکنم کم نیارم!مکالمه ذهنی هام گاهی سر به فلک میکشه ولی وقتی اروم میشم میبینم یا حق با اونه یا بااااااید یه سری چیزا رو به جون بخرم و تلاش کنم چون به این تجربیاتم تو قدمی که قبلا برداشتم نیاز دارم؛همه چیز که نمیتونه همیشه گل و بلبل باشه!!!

+بعد این همه کلاس رفتن اولین باری بود که تونسته بودم چیزایی که ازارم میداد رو بنویسم؛شاید چون بعد کلاس اون روز حالم به شدت خراب بود!برای اولین بار بعد این همه دفعاتی که پیشنهاد میداد نوشتم؛تا بحال نمیشد! قبل از کلاس مینوشتم..ولی بعدش هیچ وقت نمیتونستم مکالمه ذهنی هامو بنویسم! یا تمریناتم رو حل کنم و نمیکنم..!یه جوری دست خودم نیست و دارم با خودم کلنجار میرم!!
ولی اون شب نوشتم..نمیدونم از چی؛از کی؛از کجا!! فقط میدونم قلم و کاغذ به دست رفتم تو تراس و انقدر نوشتم و غرق نوشتن بودم که قطره های بارون منو به خودم اورده بود!یهو فکرم به این رفت که چقدر سردمه و دارم از سرما میلرزم!! رفتم تو اتاقم و باورم نمیشد...یه ساعت گذشته بود و من مداوم داشتم مینوشتم...ولی بازم صدای تو سرم خاموش نمیشد...باقیشو تو اتاقم نوشتم ...چشمام داشت بسته میشد از خستگی ..حس میکردم مغزم دیگه یک قدمی ارامشه؛اروم شده بودم!!! خالی بودم...باورم نمیشد ۲۵ صفحه من چی نوشته بودم!! حتی برنگشتم ببینم چی نوشتم!فقط انداختم دور...یادم نمیرفت حال بد قبلش که داشت منو به مرز جنون میکشوند و انقدر غیر قابل تحمل بود که وسط کلاس حس خفگی داشتم و زدم بیرون تا خودمو به هوای ازاد و پنجره برسونم؛یادم نمیره که وقتی به هوای ازاد رسیدم نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و نمیدونستم از چیه حتی!! فقط یادم اومده بود خیلی وقته گریه ام نگرفت و همه چیزو ریخته بودم تو خودم!جلوی گریه هامو نگرفتم چون کسی کنارم نبود؛ولی برخلاف همبشه حالمو بد تر کرده بود!!!
ارامشی که نیمه شبش داشتم برام فوق العاده بود...اصلا قابل توصیف نبود...احساس تهی بودن میکردم اما دوسش داشتم؛خیلی وقت بود اینجور نبودم...!

+روزای خوبی نیست...به اتفاق های این یه سال اخیر فکر میکنم و یا بیشتر؛گاهی که خیلی لبریز میشم این فکر از سرم میگذره که چرا بین این همه ادم خانواده من؟؟ بعد دقیقا لال میشم...مگه من فرقم با بقیه چیه!! همه چیز تو زندگی ممکنه؛مگه غیر اینه!!!

+یه روزایی یه چیز ساده افتخارم بود؛اما الان وجود ندارن که بهشون افتخار کنم.به این حرف که میگن بزرگترا برکت زندگیه وجودشون با تمام وجودم رسیدم؛چون دقیقا از بعد رفتنشون تیکه تیکه خوشیای زندگیمون رفت...

+فکر میکردم فقط منم که از رفتن تو اون خونه جدیدن بدم میاد چون همش با رفتنم به هر جاش نگاه میکنم غرق گذشته میشم نه حال!!! ولی فهمیدم فقط حال من نیست...بابا دیشب میگفت هر بار از در این خونه وارد میشم قلبم میریزه؛در ادامه اش میگه اما خوب اینا روند عادیه زندگیه!فقط ما شاید بهش عادت نداریم!!! خوب خودشو محکم نشون میده...از همه مجکم تر بود تا بحال...ولی فقط من میتونم گاهی از تو چشماش بفهمم چقدر داغونه...

+دیدن عما جون روی اون تخت لعنتی روانی کنندس....

+مریم جون میخواد که برای رستوران محمد براش لوگو و سردر طراحی کنم...نمیدونم چرا با این که از یه سری طرح ها استقبال کرد حس میکنم من نمیتونم!!! حس بدی به کارام دارم دستم به طرح زدن برای لوگو نمیره...احساس میکنم دستم تو کار ضعیف شده و وقتی همچین حس هایی دارم از خودم متنفر میشم! :( 
 
+چقدر دلم میخواد برای ارشد بخونم و وقت نمیکنم برای کنکور بخونم با این اوضاع قمر در عقرب....برام جالب بین همکارام فقط من دلم لک زده برای دانشگاه و درس خوندن...همشون میگن عجب حوصله ای داری....ولی چرا من انقدر بر خلاف اونا دلم تنگ شده برای درس خوندن!؟ نمیدونم من عجیبم یا اونا!