+نمیتونم بفهمم چرا وقتی همه خوابن من بیدارم!اصلا قابل درک نیست چشمات بسوزن از خواب ؛بعد خوابتم بیاد ولی خوابت نبره!

+بعد چند شب فکر و خیال و عصبی بودن برای تصمیم گرفتن وقتی تکلیفتو تا حدودی با خودت مشخص میکنی بعدش چقدر حالت خوب میشه و اروم میشی!حس ارامش بعدش خیلی خوبه؛حد اقل میدونی راهتو مشخص کردی و فقط من بعد باید تلاش کنی...

+چقدر خوبه که وقتی خودت ادمی هستی که با احساس اصولا تصمیم میگیری دورت ادمایی باشن که منطقی باشن...

+و من اصلا نمیتونستم خودمو تو اون جایگاه بپذیرم تو اینده دور و این چند روز حس میکردم دارم ارزو هام قربانی میکنم و تصمیمی که چند سال پیش گرفتم رو زیر سوال میبرم پیش خودم...خوشحالم که به نظرم تصمیمم درست میاد!

+مادر جون و پدر جون فردا میرن مکه و هر چی بهشون گفتن نرید بیخیال نشدن و دوست داشتن این سفر رو تجربش کنن!

+این دو روز مامان با خواهر جان راهی خونه مادر جون شدن و موندن پیششون!و من برام عجیبه نمیتونم بابا رو تنها بزارم...عمه بهم گفت تو چرا نرفتی میگم بابا تنهاس خوب و این که حوصله شلوغی ندارم !

+دیشب تنها بودیم و غروب زود اومد خونه...بهم میگه حاضر شو شام بریم بیرون...بهش میگم بیرون! میگه خوب نمیخوای نمیریم؛میگم نه مشکلی نیست...... خوب عجیب بود خیلی وقت بود خودش همش خسته بود و پیشنهاد نمیداد یا اصلا یهویی پیشنهاد نمیداد ...

و چه شب خوبی بود !با این که اصولا حرف کم میزنیم و بیشتر بینمون سکوت ولی دیشبو دوست داشتم؛کاملا پدر و دختری و من فکر نمیکردم حس و حالمو بهتر کنه! ولی عالی بود.....

+و چقدر حرف زدن باهاش سخته و من همیشه تو ماشین راحت تر حرف میزنم چون دقیقا ریز به ریز حواسش به حرفام هست...و فکر کنم اگه دوست پسرم بود انقدر دنبال زمان مناسب برای حرف زدن نمیگشتم؛تو ماشین قبل رفتن حس کردم زوده!موقع شام حس کردم وقت بدیه!تو راه برگشت اهنگ مورد علاقم پلی شد!گفتم بریم لب ساحل با ماشین اونجام جو طوری شد که فکر کردم ارامش اش بهم نریزم و موقع برگشت به  خونه دیگه خسته شدم و تو اون ده دقیقه پشت هم حرف زدم ؛تو ماشین!راه پله!موقع لباس عوض کردنش پشت در !بعدشم رو تختشون!اخرش نشست جلو تلوزیون میگم خوب نظرتوووو بگو!میگه فاطمه خوب همشو شنیدم ولی خیلی خسته ام بابا فردا حرف میزنیم چون الان نمیتونم فکر کنم و البته مخالفتشو رو یه سری چیزا اعلام کرد که اگه نمیکرد باید تعجب میکردم!:)

+امشب موقع رفتن خونه مادر جون تصمیمم که با تصمیم دیشبم اسمون تا زمین فاصله داشت براش گفتم و گفت خوب مشکلی نمیبینم همه چیز خوب به نظر میرسه!:)

+اخرین قل جمع 5 تایی هنرستانمون هم داره قاطی مرغا میشه و هفته اینده عروسیشه! و من نمیتونم خیلی چیزا رو درک کنم حتی.....!

+بهنوش امشب وقتی رسید ده دقیقه منو ایستاده محکم بغل کرده بود و ابراز دلتنگی..!و بهراد  ما رو میدید میخندید.....فکر کنم قیافم خیلی خنده دار شده بود بس محکم بغلم کرده بود!و من کلا از بچگی عاشق بهنوشم بس که دوست داشتنیه...

+عکسای یادگاری امشب عالی بود بس که همه شلوغش کردن و گفتن و خندیدن!:)